العلامة المجلسي

286

حياة القلوب ( فارسي )

رحمت خود ، وعذابي كه مقدّر گردانيده بود بر ايشان رحمت گردانيد وعذاب را از ايشان برگردانيد وحال آنكه بر ايشان فرستاده بود وايشان را فراگرفته بود ، وآن در وقتي بود كه ايمان آوردند وتضرع بسوى خدا كردند . وامّا ريح عقيم كه خدا بر قوم عاد فرستاد آن باد عذابي است كه هيچ رحمي را آبستن نمىكند وهيچ گياهى را به نشو ونما در نمىآورد ، وآن بادي است كه بيرون مىآيد از زير زمين هفتم ، وهرگز از آن باد چيزى بيرون نيامده است مگر بر قوم عاد در وقتي كه خدا غضب فرمود بر ايشان ، پس امر فرمود خزينه‌داران را كه بيرون كنند از آن به قدر گشادگى انگشتر ، پس باد نافرمانى كرد بر خزينه‌داران وبيرون آمد به قدر دماغ گاوى از روى خشم بر قوم عاد ، پس فرياد برآوردند خازنان بسوى خدا از اين حال وگفتند : پروردگارا ! اين باد بر ما طغيان كرد ومىترسيم كه هلاك شوند به اين باد آنها كه معصيت تو نكرده‌اند از آفريده‌هاى تو وآباد كنندگان شهرهاى تو . پس حق تعالى جبرئيل را فرستاد كه برگردانيد باد را به بال خود وگفت : بيرون آي همان قدر كه مأمور شده‌اى ، پس برگشت وبه همان مقدار بيرون آمد وهلاك كرد قوم عاد را وهر كه نزد ايشان بود « 1 » . ودر حديث حسن منقول است كه : معتصم امر كرد در « بطانيه » چاهى بكنند وتا سيصد قامت كندند وآب ظاهر نشد ، پس گذاشت وديگر نكند . وچون متوكل خليفه شد امر كرد هر قدر كه بايد كند بكنند تا آب ظاهر شود ، پس كندند تا به حدّى كه در هر صد قامت يك چرخ گذاشتند تا آنكه به سنگى رسيدند ، چون آن را به كلنگ شكستند از آنجا باد بسيار سردى بيرون آمد وهر كه نزديك آن چاه بود همه را هلاك كرد . پس چون اين خبر به متوكل رسيد خود وهر كه از علما نزد أو بود حيران شدند وسرّ اين امر را ندانستند . پس نامه‌اى در اين باب به امام على نقى عليه السّلام نوشتند ، حضرت جواب فرمود : اينها شهرهاى احقاف است ، وايشان قوم عادند كه خدا آنها را به باد تند سرد هلاك كرد ، و

--> ( 1 ) . كافى 8 / 92 .